تبليغاتX
دفتر خاطرات کفش سرخ

تهويه آشپزخانه مان مثل یک ماشین غول پیکر چند صد اسب بخاری کار می کند و به همان اندازه هم صدا می دهد... همیشه در یکنواختی و بزرگی صدایش فرو می روم و هر چند دامنه ی صوتی آن از لای شیارهای مغزم عبور می کند و آن را دچار فرسایش غیرقابل ترمیمی می کند ولی گویا به نوعی به آن عادت کرده ام. به فعالیت های روزمره ام می پردازم، کتاب می خوانم... آشپزی می کنم، توی اینترنت می چرخم و همچنان صدای ممتد و ترسناک تهويه در گوش هایم فرو می رود و مغزم را دچار فرسایش می کند... بدون آنکه خود به این تخریب و این شکنجه توجهی کنم.
کسی اتفاقی يادش ميفتد آن را خاموش کند و آخيشششش! ناگاه من و اتاقم و زندگی ام درآرامش عمیق و شدیدی فرو می رویم. ناگهان از آن شکنجه‌ی صوتی بیرون می آیم و برای حدودا دو دقيقه خودم را در هاله ای از سکوت و آرامش باز می یابم... و بعد دوباره سکوت هم عادی مي شود طوری که ديگر احساسش نمی کنم.
الآن دارم به این فکر می کنم که حضورتو هم چنین حالتی را داشت... وجودت مثل صدای ترسناک تهويه آشپزخانه بود که کل زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده و روحم را بدون آنکه خود متوجه باشم در انزوا به آهستگی می جوید و می خراشید... و حالا که خاموش شده اي احساس می کنم آن تنهایی و سکوت و آرامش بکر را بازیافته ام. اين روز ها دقيقا آن دو دقيقه کذايی را تجربه می کنم؛ هنوز اين آرامش برايم عادی نشده و حتی به سختی باورش می کنم! حالا که خاموش شده اي می فهمم که با روشن بودنت چقدر شکنجه ام می دادی..
بی نهایت احساس سبکی می کنم...

لطفاً خاموش بمان.


نوشته شده توسط نسترن در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 |
 

این روزها همه‌اش می‌نشینم روی تخت و زیر نور ملایم و مات آباژور اتاقم مجله‌ی آشپزی را ورق می‌زنم و طرز پخت غذاهای عجیبی و غریبی را می‌خوانم که مطمئنم هیچ وقت روحیه‌ی محافظه‌کارانه‌ام در آشپزی این اجازه را نمی‌دهد که دست به پختن آن‌ها ببرم.
بعد که حوصله‌ام سر رفت مجله‌ی آشپزی را می‌اندازم یک طرف و به دیوار سفید روبرویم که رویش سایه‌ی صندلی افتاده است نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم خطوط موازی و متقاطع سایه‌ی اجزای صندلی را از همدیگر تشخیص بدهم.

نوشته شده توسط نسترن در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 |